سفرنامه2:

بعد از ویونا به سمت قمصر رفتیم.

 حقیقتش اینه که زیاد تعریفی نبود.همه خونه ها توی حیاطشون چند تا از دستگاه های عرق گیری گذاشته بودن و انواع عرق های سنتی رو میگرفتن.

ولی از حق نگذریم عجب گلاب هایی داشتن.با چه عطری!!!

شهر سر سبزی بود.بلوار ورودیش خیلی دلنشین و زیبا بود. وسط بلوار پر بود از گل محمدی.

 این هم یه عکس از گلاب گیری:

ناهار رو در قمصر خوردیم و به طرف تهران راه افتادیم.

خیلی دلم میخواست نیاسر رو هم ببینم ولی مامی گفت مادر جون منتظرمونه و اگه دیر برسیم نگران میشه و از این حرفا و بالاخره رای ما رو زد و قرار شد موقع برگشت بریم نیاسر و ناهار رو اونجا بخوریم.

بالاخره دم دمای غروب بود که رسیدیم تهران و رفتیم خونه مادر جون. فرداش هم یعنی یکشنبه اونجا بودیم و کل فامیل واسه دیدنمون جمع شدم خونه مادر. قرار شد شب هم بریم خونه خاله فریبا.

جاتون خالی شب هم کللللللللی بهمون خوش گذشت و خندیدیم.

دایی گلم و زندایی هم اصرار کردن که وقتی از شمال برگشتیم بریم خونشون. ما هم گفتیم : چشششششششششششششششم!!!

بالاخره دوشنبه صبح بابا هم با قطار اومد و ایندفعه چهار تایی حرکت کردیم. از جاده فیروزکوه رفتیم. صبحونه رو وسط راه خوردیم و نزدیکای ساعت ١ بود که رسیدیم بابلسر و از اونجایی که پارسال زمستون هم رفته بودیم هتل بانک و جاش رو بلد بودیم یه راست رفتیم هتل و اتاق گرفتیم و بعد از ناهار و نماز و استراحت پیاده رفتیم دریا...

اون دو سه روز که همش دریا بودیم جاتون خالی. یه روز هم رفتیم بازار سبزی فروش ها و ماهی فروشا که من خیلی خیلی خوشم میاد از بازارش( با اینکه هیچی نداره که بتونم بخرم).یه روز هم با یه کشتی تفریحی رفتیم دریا

کنار سوئیتمون پارک بود که خونواده ها بچه هاشون رو بعد از وقت صبحونه و ناهار و شام میاوردن برای بازی کردن( اگر خونواده ها هم نمیاوردن بچه ها خودشون میومدن) و چون جمع یه جورایی همدیگر رو به چشم همکار میدیدن خیلی زود با هم اشنا میشدن و با هم راحت بودن. من و همسری که با همه کوچولو ها دوست شده بودیم .مامان وبابا هم همینطور. همش تو پارک باهاشون بازی میکردیم. بعضی وقتا هوس میکردم که اگه خودمم یه بچه داشتم میبردمش پارک باهاش بازی میکردم . شاید مهربون ترین هم به این موضوع فکر میکرد ...

بعد از کلی تفریح و استراحت پنج شنبه صبح بساطمون رو بستیم و راه افتادیم به سمت نور که گل همسری میخواست بره یکی از دوستاش رو که اونجا دانشجو بود ببینه.

آقا سعید دوست همسری تا ساعت ١٠.٣٠ کلاس داشت که به خاطر ما کلاسو پیچوند و زد بیرون و اومد استقبال ما و از اونجایی که بسیار بچه گرم و گیرایی بود هی تعارف تعارف که بیاین بریم خونه و از ما انکار که نه فقط اومدیم ببینیمتون و شب خونه داییمون دعوتیم و باید بریم و از این حرفا. بالاخره دعوتش رو قبول کردیم و رفتیم خونش که کنار دریا هم بود.با اینکه بار اول بود میدیدیمش ولی اصلللللللللللا تعارف و رودروایسی و این جور چیزا با من و بابا و مامان نداشت(تحت هیچ شرایطی) بعد هم طبق نقشه از قبل کشیده شده آقا سعید رفتیم جنگل و ناهار رو که مهمون سعید بودیم خوردیم و کلی گشت زدیم و کللللللی خندیدیمو برگشتیم نور. و دوباره تعارفات شروع شد که بیاین تو یه چایی دیگه در خدمت باشم و نماز بخونید بعد راه بیفتید.

بالاخره با توجه به مهمون نوازی گرم داش سعید ساعت ۴بعد از ظهر راه از جاده هراز به سمت تهران ره افتادیم.ساعت ٧:٣٠ رسیدیم تهران که دایی زنگ زد گفت یه راست بیاید اینجا.

 و شب بود که با یه تماس تلفنی خبردار شدیم که همسری عمو و من زن عمو شدم(هورااااا هورااا)

واسه دیدن نی نی تازه دنیا اومده جمعه صبح زود به سمت یزد راه افتادیم و دیگه جور نشد نیاسر بریم. ناراحت

این هم چند تا عکس از شمال :

این جا در مسیر رفت وایسادیم واسه صبحونه:

 این هم هتل بانک ملی ایران:

 

این هم دریا:

بازار سبزی فروشا:

این هم جنگل نور:

/ 3 نظر / 12 بازدید
ه.ن

سلام رسیدن بخیر خیلی جالب بود[دست] امیدوارم داستان خوشبختی شما مستمر باشه. [گل] به قول یکی از همکارا لال ازدنیا نری بگو انشااااللله[لبخند]

دریا (مامان شهرزاد)

سفر خوبی بوده. وای که با اون عکس های هتل بانک ملی انگار منو پرتاب کردی به دوران کودکیم. توی محوطه یه تاب هم داشت که من همش اونجا ولو بودم! یادش به خیر. نیاسر خودش یه سفر جداگانه می طلبه. ایشالا دفعه بعد می ری. منم فقط یک بار اونجا نهار خوردم ولی طوفان اومد بساطمون رو به هم ریخت. منتظرم ببینم نینی کی بزرگ می شه ما هم بتونیم یه سفر کاشان بریم.

mAhyA

سلام مرسی پیش ما اومدین وبلاگتون قشنگه ایشالله هرچی زودتر از نی نی تونم بنویسید[چشمک]