حسودی نمیکنم... ولی خیلی دلم گرفت وقتی اتفاقی وبلاگ یکی رو خوندم... دیدم اون دقیقا جایی هست که چند سال پیش استادم بهم پیشنهادش رو داد و...خودم خواستم... سرنوشت نخواست ...بابام نخواست... خدا نخواست...

خدایا تو که نخواستی...تو که نخواستی...تو که نخواستی...تو که نخواستی پس چرا هرازگاهی یادم میندازی؟ که چی بشه؟ که بگی نتونستم؟؟؟؟؟؟

آره نتونستم ... خیلی محکم میگم نتونستم...نشد که ببینم اصلان میتونم یا نه

حالا اینجام...صاحب یه زندگی...همسر یه مرد مهربون...

ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا با شنیدن اسمش یادم میفته که چه آرزویی داشتم...چه آرزوهایی...

حالا اینجام و بیشترین فکرم اینه که سال دیگه مدرسه امام حسین معلم ویژه بخواد...

درسته که تدریس رو دوست دارم ...درسته که بچه ها رو دوست دارم...به خدا با جون ودل میرم سر کلاسشون ...به خدا با همه ی وجودم دارم کاری میکنم که خلاقیت رو یاد بگیرم...به خدا نخواستم مثل بقیه معلم های نقاشی باشم... ولی این چیزی نبود که میخواستم... به خدا نمیخواستم...

میدونی چند وقته دلم میخواد دوباره برم توی یه کارگاه درست و حسابی یه موسیقی عالی بزارم و بشینم با گل کار بکنم یه حجم حسابی بسازم ... ولی میترسم دوباره هوایی بشم...

حالا میفهمم که جمله مزخرف و چرت خواستن توانستن است یه جمله به تمام معنا دروغه...

.

.

.

خدایا این یکی رو بخواه که مدرسه واسه سال دیگه بخواد...از آموزش وپرورش که نمیشه انتظار زیادی داشت....حداقل بزار از تو این انتظار رو داشته باشم... این که دیگه اون رویای بزرگ نیست که سخت باشه برات...

اگر چه اون هم همچین سختی نبود برای تو...

یه لطف دیگه هم بکن ... به این کائنات بگو وقتی دارم وبگردی میکنم یه سری از وبلاگ ها رو فیلترکنن.. که نخونمشون ... که غصه نخورم ... که دوباره هوایی نشم ... که دوباره از دستت ناراحت نشم

خدایی کن برام

 

دروغ چرا؟ از اول مثل آدم باید میگفتم حسودیم شد

/ 0 نظر / 10 بازدید